خرید بک لینک

عزیز دل مادر

ایران من

دیروز بابا ، که آخرین هفته ی شهریور رو به همراه دوستاش سفر رفته بود ؛ خیلی الکی الکی در حالی که داشتن آبتنی می کردن ، تو دریای خزر ، گرفتار یه طوفان بد شدن . بابا برام تعریف می کرد که همینطور که مشغول گپ و گفتگو بودن ، جریان آب اونارو از ساحل دور کرده و یهویی دریا مواج شده . بابا می گفت کلی دست و پا می زده و شنا می کرده ، ولی حتی یه مترم نمی تونسته جابه جا بشه و تو اون موجهای بلند کلی آب خورده . میگفت کلی فریاد زدن و کمک خواستن ولی بقیه فقط نگاهشون می کردن . وای الان که دارم مینویسم هم نمیتونم خودمو کنترل کنم ، بابایی می گفت مرگ رو به چشمام دیدم :( می گفت تو اون لحظات به تو فکر می کردم پریا ، به تو ، به آرین ...

اگه اتفاقی میفتاد من چی کار می کردم ؟

اگه لال بشم اتفاقی میفتاد ، به جون عزیزام قسم ، به جون تموم کسایی که دوستشون دارم قسم ، منم میزدم به همون دریا و انقدر میرفتم تا منم غرق بشم ... من تحملشو ندارم ، اگه اتفاقی برای آرمان بیفته ، یه تاااار مو از سرش کم بشه ، من دیگه مغزم کار نمی کنه و واقعا نمیتونم به زندگی تنهایی ادامه بدم .

می دونی چقدرررر دلم براش تنگ شده ؟! میدونی چند وقته ندیدمش ؟ میفهمی یعنی چی که الانی که حالش بده ، تموم دیشبو کابوس دیده ، انقدر فکرش آشفته ست ، باید پیشش باشی و نیستی ؟

عوض اینکه پیشش باشی سرشو بزاره رو پاهات ، دستاشو بگیری و ببوسی و آرومش کنی ، چشماشو ببنده و ببوسیشون و بگی بخواب زندگیم ، من پیشتم ؛ اگه کابوس ببینه و از خواب بپره باشی پیشش که آروم شه . دلش قرص باشه که تنها نیست ، تا آروم آروم بتونه فراموش کنه ...

نمی دونی ایرانم ، هیچ کدوم ازین حرفارو نمیفهمی تا تجربه نکنی ... تا کسی نباشه که از خودت بیشتر دوستش داشته باشی ، نمیفهمی پر کشیدن دل یعنی چی ... بیقراری های الان مادرو درک نمی کنی . و اضطراب و نگرانی ها رو لمس نمیکنی تا وقتی دوری رو تجربه نکنی .

خدا بهمون رحم کرد ، به بابایی ، به من ، به تو . خدا میدونه که هنوز رو زمین خیلی کارا داریم ، ازش ممنونم که بابایی رو برامون حفظ کرد .

برچسب: نویسنده: پارسا مرادیان تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی