عزیزدل همسر ،
ما از هم دور هستیم ، آنقدر دوریم که هر روز فقط چند دقیقه ی ناقابل می توانیم با هم حرف بزنیم . میدونی حرف زدن باید چطوری باشه ؟ باید بتونم چشم هات رو ببینم ، دستهات رو بگیرم ، و صداتو بشنوم . کلی حرف دارم که بزنم ...
از اینکه حالت خوب نیست ، به اینجا پناه آوردم ! ازینکه حالت خوب نیست و نمیخوای باهام حرف بزنی . اینجور موقع ها که حالت خوب نیست و اتفاقاتی که میفته برات ( چه درونی و چه بیرونی ) بهم نمیگی و به همین حد من حالم خوب نیست گفتن بسنده می کنی ، آرمانم ، احساس میکنم فلج هستم ...
فکر می کنم که نکنه رفتار نامهربونی دل روشنت رو کدر کرده ، یا کسی با حرفی فکرت رو آزار داده ، یا خودت احساس خستگی می کنی ، ناامید شدی ، یا یا یا هزاران اتفاق دیگه ای که می تونه آرامشت رو بهم زده باشه .
و من فلج هستم ، نمی تونم از این فاصله ، تو چشم هات نگاه کنم ، دستهات رو بگیرم و صداتو بشنوم تا بفهمم چی شده و بهت کمکی کنم که زودتر از این حال در بیای ...
و کاش میدونستی وقتی پنجره ی گفت و گومون رو با جمله ی ' حالم خوب نیست ، فعلا ' می بندی ، تموم پنجره های فکر من رو هم می بندی . می بندی و فقط خودت هستی که دوباره می تونی بیای و بازشون کنی .
عزیزترینم ، نباید اجازه بدیم این دوری ، و کار شما و درسهای من هر چند سنگین و پرفشار ، هر چند انبوه و متراکم ، وقت باهم بودنمون رو بدزدن . تو این دنیایی که به هر گوشه اش نگاه کنی ، ناملایمتی داره موج میزنه ، باید یادمون باشه که هر اتفاقی هم بیفته هم دیگه رو داریم . باید هر چیزی که آزارمون میده رو جسورانه به هم بگیم و بین خودمون با توجیه پرده نکشیم .
من از این پرده ها بیزارم ، از کوتاهی پیام هات و از کم حرفی هات وقت هایی که ناراحت هستی بیزارم و فقط خدا میدونه این بعد فاصله ی بینمون رو دارم چطوری تحمل می کنم ، دوست ندارم که این فاصله باعث بشه راحتی بینمون آروم آروم از دست بره . دوست دارم با هر شب دوستت دارم گفتنت قلب و فکرت رو برام به هدیه بیاری ؛ تموم دریچه هاشو برام باز کنی که بتونم هرچی که در قلبته و هر چی که در فکرت هست رو حس کنم ، مخصوصا وقتی چیزی اذیتت میکنه .
برچسب:
نویسنده: پارسا مرادیان